رانيارانيا، تا این لحظه: 15 سال و 6 ماه و 22 روز سن داره

رانيا عروسك من

رانيا و بازي

رانيا در حال بازي با سبد لباس ماماني   رانيا در حال اواز خواندن دختر عزيزم ياد گرفتي به پاي من مي چسبي و راه مي ري و همه از دست اين كارهاي تو كلي مي خندند اينجا اينقدر خسته بودي خوابت برد ...
13 ارديبهشت 1391

بالاخره بلند شد

دخمل مامان با لا خره تو هم  بلند شدي و گوشه هاي تخت مي گيري و راه مي ري با خاله هات هر روز مي ري پارك و سر سره بازي مي كني هر كي اماده مي شه بره بيرون دنبالش مي ري تا ببردت پارك هنوز موقع غذا خوردن منو مي كشي و همه اش يه ذره مي خوري وقتي صداي بابا رو از پشت تلفن مي شنوي مي خندي و بابا بابا مي كني مامان خيلي سرش شلوغه واسه همين نمي تونه بياد وبلاگت كامل كنه دستهات بالا بگير و دعا كن كه مشكل بابايي زودي حل بشه ...
5 ارديبهشت 1391

سفر به ايران 1

بعد دو سال داریم می ریم  ایران رانیا عزیزم دوباره باید تجربه جدیدی داشته باشی تو فقط یه عمو دو تا عمه یک مادر بزرگ نداری دو تا خاله ئ یه دایی و مادربزرگ و بابا بزرگ هم داری که مدتهاست منتظر ما هستند می رویم تا شاید بتونمی برای بابیی کاری هم انجام بدیم شاید درمان بابا توی ایران انجام بشه  مامانی کلی دوستات هم متظر دیدن تو هستند خاله خاطره خاله صوفی خاله فراز و خاله سمانه خاله طاهره و کلی خاله دیگه که همه شون  وروجکهای شیطونی مثل تو دارند   ...
27 فروردين 1391

رانیا در حال بازی با طالبی

هر روز بزگتر می شی  جمعه یک ساله می شی یعنی همون روزی که تو به دنیا اومدی و قشنگترین روز مادر بود  الان 5 تا دندون داری سه تا بالا و دو تا پایین  بابا و ماما می گی  هر وقت گرسنه هستی گریه نمی کنی می یای دامنم می کشی  هر وقت خوابت می یاد و یا پمپرت خراب می کنی گازم می گیری اخ که خیلی تیز  و درد داره  از جات بلند می و گوشه تخت می گیری و دو قدم راه می ری ولی هنوز عاشق چهار دست و پا رفتنی هنوز راه نمی تونی بری  همه جور غذا رو می خوری  از پیتزا و سیب زمینی سرخ شده تا خروشت قیمه وپلو برنامه غدایی یک روز رانیا  6 صبح  شیر  9 صبح  یک موز   ...
21 فروردين 1391

اولین حرف رانیا

یه چند روزی می شه که منو ماما صدا می کنی  وقتی به من می گی ماما انگار همه دنیا مال من می شه  یه بار گفتی بابا ولی دیگه تکرارش نکردی  اما وقتی موبایلت بهت می دم می گم به بابایه زنگ بزن می خندی و بابا رو با دست نشونم می دی  ای جانم  خدا را شکر ابله مرغونت بهتر شده خیلی خفیف بودش خدا رو شکر  امروز بابایی با عموت رفتند یه شهر دور که شاید اونجا راهی برای معالجه بابا پیدا بشه  خدا به همراهشون  امیدوارم با خبرهای خوش برگردند ...
10 فروردين 1391

ابله مرغون

رانیا دختر نازم  سه روزی که ابله مرغون گرفتی  البته خیلی بچه خوبی هستی  دو روز اول اصلا گریه نمی کردی اما از صبح همه اش می خوای توی بغل من باشی  کمی نق هم می زنی که اون هم واسه درد بدنت  روی صورتت 3 تا جوش بزرگ در اومده  توی دو تا دست هات هم 6 تا در اومده  روی بدنت هیچی نداری اما روی پاهات دوتا یی هست  مامان خیلی برات ناراحته با اینکه همه دلداری می دهند ولی من اصلا تحمل ناراحتی تو ندارم  بردمت دکتر گفتش که دو هفته ای طول می کشه و حاد نیستش تو با اینکه هنوز یه سالت نشده  خوش شانسی داری  اخه هنوز واکسنش نخوردی  خیلی دختر قوی هستی حتی امروز یه ساعتی روی...
6 فروردين 1391