نوروز مبارک
سال نو مبارک اون توت فرنگی کنار سیب ها تو هستی اون تخم مرغ خوشگل سبز مال تو سال 1391 شمسی مبارک ...
نویسنده :
ماماني
17:30
نوروز نزدیکه
دختر نازم عید نوروز نزدیکه این عید می شه گفت مال 2600 سال قبل واسه همین بهش می گن عید باستانی نوروز واسه مسیحی ها سال نو برابر با میلاد حضرت مسیح واسه مسلمانهای سایر کشورها عید بزرگشون همون عید فطر و عید قربان و سال نوشون با محرم شروع می شه اما واسه کشور ما ایران سال نو برابر با سال خورشیدی یعنی وقتی بهار می شه و زمین یک بار به دور خوشید می چرخه بهار می یاد با شکوفه های زیبا و هوای بارانی اش اولین نوروز تو نمی تونیم بریم ایران اونجا 13 روز تعطیله و من برات کم کم همه اش توضیح می دم واسه نوروز لباس نو می پوشند واسه نورور سفره هفت سین می گذار...
نویسنده :
ماماني
12:11
رانیا یازده ماهه شد
11 ماهگی ات مبارک عزیزم وقتی رانیا داره کیکش وارسی می کنه وقتی رانیا می خواد برنامه روزانه اش کنترل کنه رانیا در حال مرتب کردن اتاق اینجا وقتی دوریین دیده می خنده اینجا می خواد دوربین بگیره حالا که نمی دی به زور ازت می گیرم ...
نویسنده :
ماماني
20:43
شب چارشنبه سوری
امروز اولین شب چهار شنبه سوری توست هرچند اینجا که ما هستیم خبری نیست چارشنبه سوری همه مبارک اما راجب این شب يکی از آئينهای سالانه ايرانيان چهارشنبه سوری يا به عبارتی ديگر چارشنبه سوری است. ايرانيان آخرين سه شنبه سال خورشيدی را با بر افروختن آتش و پريدن از روی آن به استقبال نوروز می روند. چهارشنبه سوري، يک جشن بهاري است که پيش از رسيدن نوروز برگزار مي شود. مردم در اين روز برای دفع شر و بلا و برآورده شدن آرزوهايشان مراسمی را برگزار می کنند که ريشه اش به قرن ها پيش باز می گردد. مراسم ويژه آن در شب چهارشنبه صورت می گيرد برای مراسم در گوشه و کنار کوی و برزن نيز بچه ها آتش ه...
نویسنده :
ماماني
10:35
هر لحظه شیرینتر
این روزها رانیا خیلی با نمک و شیطون شدی همش تا در خونه باز می شه می خوای بپری توی حیاط تا یکی لباس بیرون می پوشه اینقدر دددد می کنی که همه می فهمن تو می خوای بری بیرون وقت رفتنت هم با همه بای بای می کنی و می خندی یاد گرفتی وقتی بهت می گم نه نکن ازشیطونی دست می کشی سراغ همه چیز می ری از گلدانهای بزرگ و کریستال خونه تا پریز برق تازگی یاد گرفتی هی می خوای انگشتت بکنی توی پریزهای برق اما خب اونها همش محافظ داره و نمی تونی خودت تنهایی می شینی وقتی بهات حرف می زنم کامل می فهمی وقتی گرسنه هستی دیگه گریه نمی کنی می یای گوشه لباس من رو می کشی و هی می گی ادد بع...
نویسنده :
ماماني
20:57
یه اتفاق مهم
روز نهم اسفند وقتی 10 ماه داری اتفاق مهمی برای رانیا افتاد موهای قدیمی اش رو باد برد رانیا و مادربزرگش قبل از بادبردن موها یه ارایشگر مرد اومد بعرش تو توی بغل عموت نشستی خیال می کردی که می خواد مثل همیشه بازی بکنه بعدش وقتی ارایشگر شروع کرد صدات همه جار رو پر کرد بابایی دستهات نگه داشت من هم فقط از دور نگاهت می کردم برای این کچلی و به امید موهای بهتر برای تو ما یه جشنی هم گرفتیم تمام اون شب توی بغل عمو و بابایی نرفتی مدام هم به سرت دست می زدی وقتی دختر عموت برگشت خونه با همون زبونت براش شکایت کردی که باباش با تو چه کاری کرده ...
نویسنده :
ماماني
19:31






