رانيارانيا، تا این لحظه: 15 سال و 6 ماه و 22 روز سن داره

رانيا عروسك من

شيطون شدي

دخترم  دندانهاي بالات داره در مي ياد دخترم  خيلي كنجكاو شدي  و هر وسيله اي رو مي خواي دست بزني سفره روي ميز مي كشي ميوه هاي توي سبد بيرون مي ريزي وقتي عموت مي بيني بال بال مي زني براي بغلش بابايي نمي تونه بغلت كنه و تو هر وقت بابا رو مي بيني  اد اد ب دد مي كني بابا فقط بوست مي كنه دخترم توي رورويكت آروم نيستي همه اش داد مي زني و همش مي خواي بغلت كنن هي رانيا فرشته ناز مادر همه اش مي خواي تمام كيبورد فشار بدهي و قتي نمي ذارم موهام مي كشي هميشه سالم و باشي من مبادا غمت ببينم ...
28 بهمن 1390

فرشته معصوم

رانیا زندگی جدیدی رو شروع کردیم بابا حال خوشی نداره که بهات بازی کنه اما دو عمه هات و عموت و دخترش بهات حسابی بازی می کنند طفلک من دیروز بردمت دکتر وزنت از ماه قبل کمتر شده  300 گرم کم کردی ببخشید مادر گناهش زیاد تو بهت خیلی سخت گذشته خیلی شبها برت همبرگر می خریدم تا بخوری ولی وقتی می اومدم خونه تو خواب بودی شیرم هم کم شده ببخش فرشته بی گناه که گرسنه می خوابیدی با اینکه یکی همیشه کنارت بود پمپرت ساعتها عوض نمی شد تو باهات قرمز می شد کسی که مادر دلش می سوزه  تمام این مدت من کنارباباتوی بیمارستان بودم من ببخش که خوب ازت مراقبت نکردم اما از امروز من دوباره کنارتو ام بابا خیلی تن...
15 بهمن 1390

خوشبختي از بغل مون رفت

خوشبختي از بغل مون رفت روزهاي سختي در رو داريم رانيا  خوبه كه تو هنوز نمي فهمي هر لحظه مامان غم آلود تو نمي فهمي كه بابا به اين زودي خوب نمي شه فقط تو همون يه ذره اميدي كه من براش نفس مي كشم جواني ام را براي تو  عشقم را براي تو و اميدم را براي تو ...
8 بهمن 1390